بخشی از بیانات حاج آقای فرح زاد در برنامه سمت خدای ۱۹ اسفند ۹۲

....يک داستان خيلي خوبي را آقاي دولابي(ره) مثال مي‌زدند. مي‌فرمودند: يک کسي سوار کشتي شد. حکيم عاقل و فرزانه‌اي بود. خوب سابق مسافرت با کشتي بوده، دريا متلاطم شد. طوفاني شد. يک اربابي با غلامش در کشتي بود. اين غلام کشتي سوار نشده بود. طوفان نديده بود. مثلاً اينکه کشتي متلاطم شود و اين طرف و آن طرف شود نديده بود. وحشت او را گرفت. ترس و لرز عجيبي او را گرفت. الآن مي‌ميرم! الآن همه غرق مي‌شويم. مثل بعضي‌ها که هواپيما يا کشتي سوار مي‌شوند. هرطور با او حرف مي‌زدند آرام نمي‌شد. بابا جون از اين چيزها در کشتي هست، ناخدا و همه اينها را ديدند، مسافرها ديدند، تو نديدي! از اين چيزها هست و در دريا طبيعي است. ولي اين مثل اينکه يک مقدار هواپيما تکان مي‌خورد، طرف دارد از ترس مي‌ميرد. البته نمي‌شود ملامت کرد ولي بايد واقعاً برايشان جا انداخت که قدر عافيت را بدانند. هرطور با او حرف مي‌زدند اين آرام نمي‌شد. آن عاقل و حکيم و فرزانه که در کشتي بود به ارباب اين و به ناخدا گفت: مي‌خواهي من آرامش کنم. گفت: خدا خيرتان بدهد. ما هر دري زديم، آرام نمي‌شود. گفت: من الآن آرامش مي‌کنم.

راه حل حکیم و نتیجه اخلاقی آن در ادامه مطلب